بشمار!
پوست اول: کندم از شهری که ۱۷ سال تنها شهر زندگی ام بود. از خانه ای که جای دیگری زندگی نکرده بودم تا آنوقت. مثل اینهمه دختر ۱۷ ، ۱۸ ساله ای که سالهاست می کنند از شهر سالیانشان و می آیند توی شهرهای بزرگتری که دور از بزرگترهایی که هی بخواهند مواطبشان باشند، بار خودشان را به دوش بکشند. یادم نمی رود اولین خرید تنهایی را برای مایحتاج زندگی. اولین باری که با بچه ها، نه با بزرگترها، رفتم لباس خریدم. اولین چانه زدنها با فروشنده های تهرانی به سبک بچه شهرستانی های ساده ی زود کوتاه بیا، تا حالا، به سبک دانشجوهای پر سر و زبانی که نباید دوبار از یکجا خرید کنند که بار دوم فروشنده کلی می کشد روی قیمت به خاطر حجم تخفیفی که می گیرند. و چقدر که کلاه سرش رفته این سالها و چقدر که خریده بلااستفاده و دور انداخته آخرش، بماند به حساب پوستی که انداخته! این یک پوست.
پوست دوم: دختر بلد نیست بحث کند با کسی. توی خانه هم اهل بحث و جدل نیست. تا جایی که می تواند کوتاه میاید چون حوصله ندارد. کمی که می گذرد از زندگی خوابگاهی، کمی که زبان بازی و مخ زنی بچه ها را از استادها می بیند، یاد می گیرد که کم کم باید بتواند با استادها هم چانه بزند. یاد می گیرد که زبانشان را بفهمد. یاد می گیرد که حقش که بالا کشیده شد و بعدش هم یک لیوان آب، اگر نمی تواند پسش بگیرد، حداقل به عذرخواهی بیندازدشان. یاد می گیرد آرام بحث کند، به گریه نیفتد، دلش نشکند، و کوتاه هم نیاید.
پوست سوم: دختر، که تا مطب هیچ دکتری هم تنها نمی رفته یاد می گیرد با رئیس دانشگاه زبان نفهم احمق بحث کند، و قول بگیرد ازش که مثل آدم روی حرفش بایستد و مشکلات را حل کند و چاره ای کند. گیرم قولی که در حداقل ها فقط به آن عمل می شود. یاد می گیرد به جای چانه زدن با سرپرست خوابگاه، باید یکراست رفت سراغ رئیس امور خوابگاه ها. به جای خواهش و احترام، بهش دستور داد. از موضع بالا باهاش حرف زد، و هر از گاهی شرح وظایفش را بهش یادآوری کرد.
دختر یاد می گیرد که وضع ممکلت را نمی شود یک دفعه ای درست کرد. نمی شود نشست منتظر که یکی بیاید و همه را یکروزه آدم کند. یاد می گیرد باید پای حق ایستاد. یاد می گیرد اینهمه تجاوز هر روزه که به حقوقش، و حقوق هزاران نفر دیگر می شود، به خاطر این است که می ایستند و نگاه می کنند. یاد می گیرد می شود یقه صاحب اتوبوس را گرفت و بهش گفت حق نداری اینجوری حرف بزنی. افاقه که نکرد، مثل همیشه سرش را نمی اندازد پایین و عین آدمهایی که بهشان تجاوز شده برود خانه و تا چند روز به خودش و بی عرضگی اش فحش بدهد. یاد می گیرد که دفتر تعاونی ترمینالها، بخش رسیدگی به شکایات دارد، و می شود رفت و بهشان گفت آدمهای شرکتتان شعور برخورد با مشتری را ندارند و شرکت هم، اگر اندکی آدم حسابی باشد می تواند به قول آن آقای محترم مسئولآن بخش توی ترمینال، به آن آدمها گوشمالی اساسی بدهد. یاد می گیرد که آدم در برابر توهین حق ندارد سکوت کند، چون سکوتش باب توهین های بعدی را از طرف مقابل، به آدمهای بیشتری باز می کند. یاد می گیرد آدمهایی که حرف زیاد می زنند، و حرف مفت، به خاطر این است که هیچوقت کسی نزده توی دهنشان و بهشان نگفته خفه شو!
پوست چهارم: دختر، نماز اول وقتش قضا نمی شود. اما بدش نمی آید گاهی جمع شوند و کله پاچه دیگران را بار بگذارند. فکر می کند دختر تهرانی خوشگل کلاس که آستین مانتویش کمی بالاست از همان ترم اول، چه دختر بی فکری است. فکر می کند دختر پر شر و شور کلاس، که همان روز اردو بلند می شود راه می افتد مشکلی از جمع حل می کند، چه خود تو چشم کنی است. دختر، زیاد قضاوت می کند. زیاد خودش را بهتر می بیند از دیگران. اما کم کم، توی خوابگاه که با آدمهای مختلف، آدمهای متفاوت، آدمهای نه مثل خودش که دوست می شود و زندگی می کند، تأثیر که می گذارد و تأثیر می پذیرد، یاد می گیرد که چقدر گاهی این آدمهای متفاوت دوست داشتنی ترند، بهترند، مهربان ترند. یاد می گیرد که اگر درک نمی کند، قضاوت هم نکند لااقل!
پوست پنجم: دختر، بعد چهار پنج سال زندگی با دوستانی که با هم بزرگ شدند و یاد گرفتند و خانواده شدند، باید ببرد دوباره. باید بکند. اینبار بی اینکه بخواهد. بی اینکه فکر کند لازم است. با سختی. با درد شاید. با دلتنگی شاید. اما یاد گرفته کوله بارش روی دوشش باشد. یاد گرفته که باید در این سفرها، در این دل بستن ها و دل کندن ها، بسازد خودش را. می کند دوباره. اینبار هفده ساله نیست. بیست و دو سال سن دارد و کلی چیز که یاد گرفته. با یک شهر ناشناخته، گیرم سخت، گیرم دوست نداشتنی. کوله اش را می گذارد زمین. یکی دوماهی کوتاه نمی آید. ول نمی کند گذشته را. هی به این خانه جدید فحش حواله می کند. هی چنگ می زند به هر دستاویزی. اما دستاویز آخر که جوابی نمی دهد، آخرین تلاشها که می شوند یأس، به خودش می آید که باید قبول کند. باید به استادهای خودشیفته اینجا ثابت کند که اگر چه علی آباد شما خیلی هم دهی نیست، ما ذه آبادتری داشتیم که درست که قدرش را ندانستیم و هی فحشش دادیم، اما ما هم کم آدمی نیستیم. یاد می گیرد که با دوستانش، استادی را که می ترسیده از این ورودی که از دانشگاه خودشان نبوده اند، که فکر می کرده از این ورودی هم باید چندتا اخراجی و مشروظی در بیاورد، برسانند به جایی که با همه مقاومتی که می تواند، اعتراف کند که گروه چندنفره خوبی هستید.
پوست ششم: دختر میان دل دل کردنهایش برای دل بستن به این خانه جدید یا ماندن در حسرت خانه گذشته، امیدی در این خانه جدید پیدا می کند. استادی که یکدفعه فکر می کند می شود نگاه مراد داشت بهش. دل می دهد. می ماند اینجا. فکر می کند بشود کاری کرد کارستان. ایده الیستی. همانقدر که می شود با یک استاد ایده الیست هنوز به بن بست نخورده در اولین سال کارش ایده آلیست بود. نمی شود اما. کار کارستان نمی شود. سرش می خورد به دیوار. کم می اورد. یاد می گیرد دیوار زیاد است. یاد می گیرد سرش را جوری تربیت کند که از هر به دیوار خوردنی نشکند. دختر پوستش کلفت می شود، و انداختنش سخت تر. دختر، اولین اشتباه بزرگ را که از آن استاد می بیند، له می شود. فکر می کند مراد بی مراد. اما زود بلند می شود. زودتر از هر وقت قبلتری اگر این اتفاق افتاده بود. پوستش دارد ترمیم می شود. یاد گرفته از آدمها خدا نسازد. دختر، خیلی پوست عوض کرده این سالها. خیلی!
ما آدمهای بدی نبودیم. آدمهایی بودیم با این باور که اگر کشورت را نمی توانی درست کنی، خانواده ات را، محله ات را، همکلاسی هایت را، دوستهایت را که می توانی قانع کنی که خراب نشوند مثل روزگار. می توانی حداقل محیط خودت را درست کنی. ما، آدمهای بدی نیستیم. فقط، خدایمان، بیشتر رحمان رحیم است تا منتقم قهار جبار! خدایمان، بیشتر عادل است تا مکار! خدایمان، ما را نفرستاده به دنبال تقدیر از پیش نوشته ای! خدایمان، نه یکی که آن بالا نشسته باشد و چرتکه دستش گرفته باشد، روحی است جاری در تمام کائنات. روحی که شانه به شانه آدمها راه می رود، که نگذارد بیفتند. خدایمان، خدای دعای کمیل و جوشن کبیر است، بیش از هر خدای دیگری!
ما، آدمهای بدی نبودیم، فقط گاهی، گاهی کمی خواستیم جست و خیز کنیم برای آهو شدن، با تمام گوسفندی مان! آهو نشدیم اما، دلمان که می تواند دل به آهویی بسپارد! نمی تواند؟
پوستهای دختر، هر کدام جایی از روزگار جا ماندند. دیگر نگشت دنبال زندگی اش، که فکر می کرد یکروز، جایی جا مانده و حالا، یکی دارد او را زندگی می کند. یاد گرفت آنها که جا ماندند، پوستهایش بودند. پوسته هایی که نمی شذ روی هم نگهشان داشت. که باید می افتادند برای جاباز کردن برای پوستهای تازه! دختر، حالا این ماههای آخر این یکی دوره را مرثیه سر نمی کند مثل دو سال قبل برای تمام شدنش. زندگی اش را می کند. مثل سوم شخص مفرد قصه ها، از کنارش می گذرد. آرام، صبور، سنگین!
دختر، دارد بزرگ می شود. دختر، از اینهمه پوست عوض کردن، ته دلش راضی است! خیلی!
چندتا پوستم جا ماندند. فرصت نشد بشمارمشان. باشد برای بعد. خوابم میاید. قول داده ام صبح دانشکده باشم! به همان استاد سابقا مراد!
سیگاری هم اگه باشی که، ته هر ماجرای نفس گیر کتاب، یه سیگار آتیش کنی، هی قدم بزنی کنار پنجره هی ابرا رو نگاه کنی... . سیگاری هم نشدیم!
هواش، بدجوری هوایی می کنه آدمو لامصب!
زنده یاد نادر ابراهیمی
هرگز باور نمی کردم که بهنود شجاعی اعدام شود. چرا که اولیاءدم مقتول در حضور تعدادی از هنرمندان، گذشت خود را اعلام کرده و در جلسهای محرمانه اعلام نمودند که خواهان دیه هستند. چون خانواده بهنود فاقد بضاعت مالی بوده و توان پرداخت دیه را نداشتند چند نفر از هنرمندان مبادرت به افتتاح حسابی جهت جمع آوری دیه نمودند. پس از افتتاح حساب با فراخوانی عمومی به ذکر نام بهنود شجای پرداخته و در نشریات نیز متشر گردید. اولیاءدم با شنیدن این موضوع و اعلام نام بهنود شجاعی ناراحت شده و از گذشت خود عدول کردند. هر چند عدول آنها قابل پذیرش نبود ولی دادخواهیمان به هیچ جا نرسید و بهنود در تاریخ 19 مهر 88 به پای چوبه دار رفته و اعدام شد.
در حال حاضر چندین نفر از موکلینم که در کمتر از 18 سال مرتکب جرم شده بودند در انتظار اجرای حکم قصاص نفس هستند. آنان نیاز شدید به جمع آوری مبلغی به عنوان دیه دارند که با پرداخت دیه می توان از اولیاءدم رضایت گرفت. اما ذکر نام موکلینم به دلیل ایجاد حساسیت برای خانواده اولیاء دم ممکن نبوده و پس از جمع آوری دیه و اخذ رضایت اعلام خواهد شد.
به همین منظور و اینکه در راستای اخذ رضایت از اولیاءدم، نیاز به وجوهی به صورت نقد است تا بتوان در لحظه گذشت از قصاص به اولیاءدم پرداخت نمود، ناچار شدم حسابی به همین منظور افتتاح نمایم تا صرفا صندوقی باشد برای حمایت از کودکان و نجات جان افرادی که در کمتر از 18 سال مرتکب جرم شده اند. ناچار بودنم به این علت است که هیچ انجمن یا نهادی که مورد اطمینانم باشد نیافتم.
وجوه اهدایی خود را به حساب سیبای بانک ملی ایران شعبه میدان سید جمال الدین اسدآبادی تحت شماره 0205327104006 واریز و به دیگر دوستانتان اعلام کنید. اگر در خارج از کشور اقامت دارید میتوانید به صورت گروهی توسط یک شخص مورد اطمینان مبادرت به جمع آوری دیه کرده، و از طریق صرافیها به حساب فوقالذکر واریز کنید.
در صورتی که مبلغی حدود دویست میلیون تومان جمع آوری شود میتوان به زودی سه یا چهار نفر از نوجوانان را از مرگ نجات داد.
صمیمانه از اطمینانی که به حقیر می نمایید سپاسگذارم. بدیهی است مبالغ جمع آوری شده و مبالغ پرداختی به اولیاءدم مقتولین در آخر هر ماه محاسبه و در وبلاگ شخصی ام www.mohegh.blogfa.com منتشر و به نظر گرامیتان خواهد رسید.
با تشکر فراوان
محمد مصطفایی - وکیل بسیاری از نوجوانان در معرض اعدام
09121212590 - 5 الي 88602503 دفتر حقوقی حامیان
حالا گذشته. من منظورم از نوشتن این حرفها این نبود که سوء تفاهم سه سال قبل رو برطرف کنم. که حالا خبری نیست ازش. دوستیمون به جاشه، و کمی تا قسمتی با اخلاقهای هم کنار اومدیم. یعنی دستمون اومده که باید چطوری با هم مهربون باشیم. هستیم کم و بیش. اما اون بحث، باعث شد که بعد از اون، کلی نوشته داشته باشم که توی فایل فشرده پسورد دار باشن تو کامپیوترم. که نا مهربونی هام رو بنویسم، بدون اینکه کسی بخونه و به دل بگیره. که دوستیها، کنار هم بودن ها، ارزشمند تر، و کوتاهتر از اونی هستند که میشه فکرشو کرد. نامهربونی هام رو نمی نویسم. اما کماکان، بداخلاق رابطه موندم. دوست جدی، خشن شاید، خشک شاید. شاید کم پایه کله خری باشم هنوز. هنوز اگه سر کلاس مزخرف زبان ماشین تو کنارم بشینی شاید کلافه بشی که نمی ذارم حرف بزنی، هنوز نیازم به سکوت، به آرامش، به خلوتی، مونده سر جاش. هنوز آدمها ازم دلخور میشن، هنوز یاد نگرفتم دیگران رو مجبور به رعایت خط قرمزهام کنم. و هنوز حوصلم از دست آدمها سر میره، و بعد، دور که شدن، دلم برای همون دلخوری ها تنگ میشه.
حالا، موندم اینجا، من، آدمی که کم برای چیزی که الان هست مبارزه نکرده. از خیلی چیزها گذشته، شده اینی که هست. بدش نمیاد از اینی که هست. حتی دوستش هم داره. اما چیزهای بیشتری می خواد که جنگ طلب می کنه، که باید آدمش باشی برای وایسادن پاش. که هزینه می خواد، هزینه ای که خیلی خیلی زیاده. اما یه مشکل اصلی وجود داره. این آدمه، دیگه خسته است. نفسش می گیره وقتی می جنگه. یعنی این آدمه، اعصاب مبارزه نداره دیگه.
نمیشه رو زندگی قمار کنیم؟

هر چقدر تلاش کردم، هنوز هم نمیفهمم این همه انرژی از کجا به جسم و روح بچهها تزیق میشود. صبح که چشم باز میکنم، صفحه موبایل را که نگاه می کنم برای دیدن ساعت، لبخند بازیگوش دخترک که دستش را آورده جلو برای گرفتن موبایل که دارد ازش عکس میگیرد، زندهام میکند. جان میدهد به لحظهام. روزم را میسازد. یادم میافتد که از خواب که بیدار شده بود آن شب، لالایی که میخواندم برایش، به جای آنکه بخوابد، خنده اش میگرفت و من هی فکر میکردم من یعنی اینقدر خندهدار آواز میخوانم؟
حالا، بهرغم دلتنگیها و دلواپسیهای روزمره، دلم که میگیرد نگاهش میکنم. دلتنگش میشوم. و جان میگیرم. بعد فکر میکنم چقدر چشمهایش آینه زندگی است. آیینه زندگی خوشایندی که شاید ...
پ.ن۱: مامانشش گفت کلا به لالایی به چشم جوک نگاه میکنه بچهم!
پ.ن.۲: عکس تزیینی است!
من آدم بریدن نبودهام. آدم فراموش کردن هم. من نمیتوانم از آدمها دل بکنم. نمیتوانم فراموش کنم ادمها را. نمی توانم نبودن آدمها را باور کنم.
من آدم دلنگرانیهای روزمره بودم. حالا، مصیبتزدهام. عزادارم. من داغ نمیفهمیدم یعنی چه. من آدم باور کردن مرگ آدمها نبودهام. نیستم. هی بهروی خودم نمیآورم. میگویم. میخندم. من عزادارم. به دیگرانی که نمیشناسندش چه ربطی دارد؟ من داغ دیدهام. تو را چرا باید بنشانم پای روضههایم؟ من ساعت سه صبح که با صدای سرفه هماتاقیام خواب میپرم، ظرف سی ثانیه چهرهاش میاید جلوی چشمم، یادم میاندازد که تمام شد. یادم میاندازد دیگر نیست. که آنهمه زندگی رفته زیر خاک. که دختری که مرتب ترین هدیهها را میداد، که جعبه هدیههایش هماهنگ بود با رنگ کادوی داخلشان، که قاب موبایلش را با رنگ مانتویش ست میکرد، که روز اول چه همه دوست شد با من، که روز آخر، دوستترین بود، که آخرین خداحافظی بچههای شرکت او بود، آنهمه منظم، آنهمه مهربان، آنهمه لبخند، دیگر نیست.
من نمیتوانم باور کنم دیگر چندماه یکبار عکسهای دخترش را نمیفرستد برایمان. نمیتوانم باور کنم که دیگر چهارده مرداد تولدش را نمیتوانم تبریک بگویم. من نمیخواهم باور کنم که دیگر نیست. هست. به خدا هست. اینهمه آدم برای نبودن، اینهمه آدم برای مردن. تو انصاف بده! باور کنم که نباشی؟
روزی خواهد رسید که من، برای تو از عشق عمیقی که به عیدهای فطر داشتم، از آن سالهایی که با تمام احساسم نماز اول وقت می خواندم، از آن دعای عرفه ای تمامش را گریه کرده بودم از سوز صدای قاری اش،از همه سالهایی که بوده ای ونبوده ای، بوده ام و نبوده ام، می نویسم.
روزی خواهد رسید که من فرانسه یاد بگیرم و آنهمه کتاب را که بد ترجمه شده، به زبان اصلی بخوانم. روزی خواهد رسید که من، شهر دنج و آرام و سبز آرزوهایم را پیدا کنم، پر شوم از خواندن، نوشتن، نقاشی. روزی خواهد رسید که من همه این کارها را کرده باشم. قول می دهم.
شاید، روزی برسد که من، دوباره روزه بگیرم. که وحشت آخرین روزهای روزه گرفتنم از سرم پریده باشد. شاید روزی برسد که من، نترسم از نگاه کردن توی چشمهای کسی. هر کس!
به جان خودم! قول میدم، فقط شاید یکم زمان ببره! اما
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد.
یک رابطه، یک دوستی، یک عشق، یک زندگی حتی، درست از همان لحظه ای شروع به خراب شدن می کند که پای انتظار به میان کشیده می شود. وقتی به خودت اجازه می دهی که از طرفت انتظاری داشته باشی، هر چقدر هم کوچک، هرچقدر هم ناقابل، همین انتظار هر چه هم کوچک و امکانپذیر، همین محبتی که حتی همیشه بود، وقتی انتظارش را بکشی، می شود سم ارتباطی که شاید می توانسته دوام داشته باشد.
از وقتی شروع می کنی برای آینده رابطه ای نقشه کشیدن، از وقتی به خیالبافی برای آینده نیامده اش می نشینی، از وقتی هر روز حافظ به دست برایش فال می گیری، می توانی لحظه های انتهایش را احساس کنی. می توانی با احتمال زیاد به این نتیجه برسی که رابطه ات دارد نفسهای آخرش را می کشد. وقتی شروع کردی تمام روزت را با خیالش زندگی کنی وقتی خودش نیست، وقتی عادت کردی تمام روز را در خیالت برایش حرف بزنی، آنوقت که زندگی ات شروع کرد به تعطیل شدن و وقتی هم که بود، آنجوری نبود که در خیالت بوده، دیگر نمی توانی به آینده ای با او امید چندانی داشته باشی.
وقتی یاد گرفتی بنشینی و هی بسازی اش، نه آنطوری که واقعا هست، آنطوری که تو دلت می خواهد، وقتی فراموش کردی روز اولی که شناختی اش، از چی ش خوشت آمده بود و هی سعی کردی بریزی ش توی قالبی که از پیش در ذهنت ساخته ای، می توانی با خیال راحت به تماشای مرگ رابطه بنشینی. می توانی امیدوار باشی که مدت کوتاهی بعدتر، خبری ازش در زندگیات نخواهد بود.
وقتی دیدی یکی جلوت نشسته عین خودت، بی اینکه مو بزنید با هم، با همان دغدغه ها، همان آرزوها، همان تجربهها، همان داشتهها و همان نداشتههای خودت، یا برای همیشه دست بکش از یک قدم بالا رفتن، یا خط بکش دور خودش و آدم اول زندگی ات شدنش. خلاصه اینکه بله دیگر، وقتی شروع کردی به نپذیرفتن واقیعت وجودی طرفت، با همه کم و کاستی ها، و البته خوبی هایی که دارد، کم کم صدای زنگ خطر پایان رابطه را بشنو، یادت باشد که داری چی را با چه بهایی تاخت میزنی! اینجوریست کلا! حواستان باشد. گفتم فقط که گفته باشم. گرچه نخوردیم نان گندم، اما به وفور دیده ایم دست مردم.
اگر یاد گرفتی اما که فخر داشته هایت را نفروشی، که عقده داشته هایش که نداشته هایت باشند را ازبین ببری، اگر یاد گرفتی که یادش بدهی و یادت بگیرد، اگر یاد گرفتی که یکی اگر باشید که همینطور نصفه نیمه میمانید، اگر یاد گرفتی و گرفت که با همینجوری خواستن همدیگر چقدر خوش خوشانتان میشود، آنوقت انگار می شود همینجور خوش خوشان، این بودن را ادامه داد. بله! یک همچین جورهایی است!
/*]]-->تاریخ؟ نمی خوانیم. گذشته؟ نمی دانیم! تمدن؟ نداریم! ادعا؟ سر به فلک می کشد. امید؟ مرد! اعتماد؟ دیگر نه!
ما بیهوده امید بسته بودیم. بیهوده خودمان را اکثریت شمرده بودیم. ما در اقلیت مطلق بودیم. آنهمه مچبند و سربند، گواه هیچ چیز نبود. آخر قصه، مثل همه قصه ها شد. کلاغ پیر، باز هم به خانه نرسید. این کلاغ شوم بی خانمان، که ما بودیم، چشم طمع به قالب صابون خوشبویی دوخته بودیم که مال ما نبود. که حیف بود برای ما! آخر ما کم بودیم!
دیر شد. دیر شد تا بفهمیم همه مردم، ما نیستیم. حواسمان نبود حریف، تیزتر از این حرفهاست. حواسمان نبود عمری بازی ما را دیده! حواسمان نبود همیشه خرگوشی هست که از کلاه شعبده بیرون بزند. اینهمه اما، هیچ فایده ای ندارد. امروز، ما در برابر چه، و از چه می خواهیم دفاع کنیم؟ آن اکثریت، که ما نبودیم، قبول دارد که اتفاقی افتاده. درست یا غلط. مثل ما نمی نشیند حساب و کتاب کند. به خدا نمی نشیند. آن اکثریت، ما را که می بیند که کتک می خوریم، فکر می کند بیچاره های بازیچه! بیچاره های فریب جنگ قدرت خورده!
من اما نمی خواهم باور کنم. نمی خواهم بپذیرم که بازی خوردم. البته، آن بازی بزرگ را همه خوردیم، اما نمی خواهم بپذیرم کسی که توانست شبهای متوالی مرا بنشاند پای تلویزیونی که سالهاست نمی بینمش، کسی که توانست به من بباوراند مردهای آن روزها را می شود دوست داشت، کسی که به من قبولاند آدمهای آنروزها، این قابلیت را داشته اند که هزاران نفر، ملیون ها نفر، به اعتبار حرفشان از جان بگذرند، کسی که باعث شد من نگاه سرزنش بارم را از روی نسل قبل، نسلی که انقلاب کرد تا به همه آنچیزهایی برسد که ما هنوز هم نداریم، بردارم، جزء بازیگردانان بوده باشد. هنوز هم برای من، در تاریخ این سی ساله اخیر، دو مرد بزرگ وجود دارد. من، این دو مرد را می ستایم، و تا همیشه تاب نخواهم آورد اگر کسی بخواهد زیر سؤال ببردشان. اما این دو مرد، با همه توانی که در خود سراغ داشتند، خواستند و نتوانستند. ما هم نمی توانیم! تمامش کنیم، بنشینیم توی خانه هایمان، برویم سر زندگیمان. فراموش کنیم که به چه امیدهایی بازی کردیم. ما، حریف را نشناخته بودیم، خودمان را هم بیشتر از آنچه که بودیم می دیدیم. این شد که این شد. کنار بکشیم. حریف را جری نکنیم. مرد یا نامرد، بازی را واگذار کردیم. کنار بنشینیم و تماشا کنیم که جام را، که اتفاقا مال ما هم هست، حتی حالا که باختیم، چطور تکه تکه می کنند. حریف، قدر جام را نمی داند. با اعتراض به داور خریده شده، بردش را تثبیت نکنیم. بگذاریم بازی اش را بکند. بنشینیم و تاریخمان را بخوانیم و ماستمان را بخوریم. بنشینیم و تاریخ بخوانیم و یاد بگیریم، که این بازیها، به نفع ما نیست. ما، به هیچ جای هیچکس حساب نمی شویم.
ما، آدمهای کوچک، شاید بتوانیم سیاهی لشگر خوبی باشیم، اما هیچوقت فرمانده نمی شویم. ملوان شاید، اما ناخدا نمی شویم. به جان عده ای کوچکتر از خودمان نیفتیم. ما همه در این بازی هیچکاره بودیم. از همیشه، تا هنوز و تا همیشه. این را، باید خیلی وقت پیش می فهمیدیم. وقتی که اعتراضمان، هاشم آقا را، که کوچک نبود، از مرگ نجات داد، اما صدایمان برای شکستن زنجیر بابک، که همقد خودمان بود، نه تنها به زنجیرش خط هم نینداخت، که مجید و احمد و عباس و علی و حتی ایران را، که آنها هم همقد خودمان بودند، فرستاد پیش بابک. ما سالهاست که داریم بازی می خوریم. فقط، نمی خواهیم باور کنیم! همین!
حواست هست یکماه که بگذرد، می شود یکسال که هم را ندیدهایم؟ حواست هست که من دلم برای تو، برای خودمان چقدر تنگ شده؟ حواست هست. تو همیشه حواست بود. آن آذر لعنتی که من آمده بودم تهران و شما هنوز خانه نگرفته بودید و خوابگاه لیلا بودی را یادت هست؟ همین است که می گویم حواست هست. آن روز فقط تو فهمیدی که من یک مرگیم هست.
حواست هست که چقدر روشنفکر بودیم در برخوردهایمان؟ فریبا گفته بود شما زیادی وارد حوزه شخصی هم میشوید. گور بابای حوزه شخصی! چقدر ما به همدیگر اعتماد داشتیم! چقدر خاطره با هم! چقدر با هم بزرگ شدیم و تغییر کردیم و عوض شدیم و بالیدیم. چقدر هم را بلد بودیم! چقدر .. . دِ لعنتی! ناسلامتی تو داداش بزرگه بودی!
شاید آنوقت ها خیلی درست نمی فهمیدم، اما امروز مطمئنم، که هیچکس برای من شما نمی شود! به زبان خودت که بگویم می شود
اعتمادی که به تو داشتم،
و روزهای با هم گذشته مان،
هیچوقت تکرار نمی شود.
مطمئنم، دنیا را هم که بگردیم، چنان جمعی، دیگر جمع نمی شود. و من آن روزها، چه همه عاشق آن خانوادهای بودم که ما بودیم!
راستش را بخواهید، ما مردمی هستیم که به سادگی میتوانیم گند همهچیز را دربیاوریم. میتوانیم برویم و در فیسبوک، کوییز بدهیم که اسممان چیست حتی، یا اسم آب معدنی مورد علاقهمان چیست، یا کی میمیریم، یا برویم کوییز طراحی کنیم که شبیه کدام کره الاغ کدخدا در کدام حسنی نگو یه دستهگل هستید؟؟ میتوانیم برویم عکس و فیلم خصوصیترین مهمانی بیست و سه سال قبل را، که در آن ما هنوز دماغمان را هم بلد نبودهایم بالا بکشیم، بگذاریم در معرض دید عموم و هی برایش کامنت بگذاریم و قربان خودمان برویم!
راستش این بود که این سایتهای فیسبوک و اورکات، آمدنشان، نقطه امیدی بود برای حفظ ارتباط با دوستانی که دور میشویم از آنها، بعد کمکم حال همدیگر را درشان پرسیدیم، بعد بساط خالهزنکبازیمان را راه انداختیم آنجا، رفتیم پروفایل همه آنهایی که میشناختیم و نمیشناختیم را گشتیم و آمار دوست پسر دخترخاله نوه دایی همکلاسیمان را هم گرفتیم. و متقابلاً هم آمارمان را گرفتند البته! پس به طراحان فیسبوک درود فرستادیم که کسی جز دوستانمان نمیتواند آمارمان را بگیرد، از طرفی، غصه هم خوردیم که نمیتوانیم آمار بگیریم هم!
گذشت و ما معتاد شدیم. به هر روز و هر ساعت بودن در این سایتی که خودش بساط خالهزنکبازیمان را مهیا میکرد و از آب خوردن بچه همسایه هم مطلع مینمودمان. اما یکی از امتیازاتی که این سایت داشت، آموزش برخورد از نزدیک بود. بحث محترمانه، دوستانه، منطقی، شوخی و جدی. یاد گرفتیم نظراتمان را بنویسیم، و به نظرات دیگرانی که برایمان اهمیت دارند، عکسالعمل نشان دهیم. فکر کنیم و فکرهایمان را با هم در میان بگذاریم. اشکالات همدیگر را اگر فهمیدیم، یاداوری کنیم و اشکالاتمان را بهمان یادآوری کنند.
اما درونمان هنوز مدرنیزه نشده به اندازه این تکنولوژی موجود. هنوز از دوست داشتنیهای آدمها قضاوتشان میکنیم گاهی. از لحن نوشتههایشان برداشت میکنیم که شخصیتشان چیست. از اینکه آنچیزی را که ما میخواهیم نمیگویند و نمیشنویم، دلخور میشویم، میخواهیم سانسورشان کنیم، که گاهی هم میکنیم، تا هر اندازه که بخواهیم، یا بتوانیم. اما کاش یاد بگیریم لازم است برای رسیدن به اهداف دموکراسیخواهانهمان، گاهی از این توهم "من همهچیز را میدانم" بیرون بیاییم. یاد بگیریم که اولین فضایی را که امکان تمرین رفتار متمدنانه را برایمان فراهم کرده، برای تمرین همین رفتار استفاده کنیم، نه اینکه برداریم همه آنچه را که در دنیای واقعی نقد میکنیم، عملا به این فضا وارد کنیم و مدعی هم باشیم که این ماییم، متمدن، آزاد اندیش، و آزادیخواه!
از خودم شروع میکنم: قرار نیست همه همانطور که تو دوست داری فکر کنند، رفتار کنند، و حرف بزنند. همینکه حضور، فکر و رفتار آدمها آرامش دیگران را به هم نزند، همینکه بی احترامی نشود در این فضا به کسی، همینکه بتوان حرفها را زد، کافی است. گاهی لازم است یاد بگیریم لحن متفاوت دیگران را بپذیریم، بی که قضاوتشان کنیم، بی که تقبیحشان کنیم، بی که خاموششان کنیم. نسلی که ماییم، اگر رفتار مدنی را در این جامعه مجازی هرچند کوچک نیاموزد، به هیچکس حق ندارد انتقاد کند. حق ندارد از سوخته بودنش شکایت کند. حق ندارد از بی منطق بودن آنهایی که زورمندترند، شکایت کند، چون خودش، نتوانسته در فضایی به این سادگی، به این صمیمیت، که تنها با آدمهایی ارتباط داشته که خودش میخواسته هم، تمرین مدارا کند و منطق.
خلاصه اینکه ایکاش میشد این تفکر "مرا نقد کن، نه تأیید" را، اینجا محکی میزدیم. شاید امیدی بود که فرزندانمان، با همان نگاه سرزنشبار امروز ما به نسل قبل، نگاهمان نکنند.