تبليغاتX
عابر
(نقل از وبلاگ محمد مصطفايي؛ وكيل بهنود شجاعي، صفر انگوتي و ...)

هرگز باور نمی کردم که بهنود شجاعی اعدام شود. چرا که اولیاءدم مقتول در حضور تعدادی از هنرمندان، گذشت خود را اعلام کرده و در جلسه‌ای محرمانه اعلام نمودند که خواهان دیه هستند. چون خانواده بهنود فاقد بضاعت مالی بوده و توان پرداخت دیه را نداشتند چند نفر از هنرمندان مبادرت به افتتاح حسابی جهت جمع آوری دیه نمودند. پس از افتتاح حساب با فراخوانی عمومی به ذکر نام بهنود شجای پرداخته و در نشریات نیز متشر گردید. اولیاءدم با شنیدن این موضوع و اعلام نام بهنود شجاعی ناراحت شده و از گذشت خود عدول کردند. هر چند عدول آنها قابل پذیرش نبود ولی دادخواهی‌مان به هیچ جا نرسید و بهنود در تاریخ 19 مهر 88 به پای چوبه دار رفته و اعدام شد.
در حال حاضر چندین نفر از موکلینم که در کمتر از 18 سال مرتکب جرم شده بودند در انتظار اجرای حکم قصاص نفس هستند. آنان نیاز شدید به جمع آوری مبلغی به عنوان دیه دارند که با پرداخت دیه می توان از اولیاءدم رضایت گرفت. اما ذکر نام موکلینم به دلیل ایجاد حساسیت برای خانواده اولیاء دم ممکن نبوده و پس از جمع آوری دیه و اخذ رضایت اعلام خواهد شد.
به همین منظور و اینکه در راستای اخذ رضایت از اولیاءدم، نیاز به وجوهی به صورت نقد است تا بتوان در لحظه گذشت از قصاص به اولیاءدم پرداخت نمود، ناچار شدم حسابی به همین منظور افتتاح نمایم تا صرفا صندوقی باشد برای حمایت از کودکان و نجات جان افرادی که در کمتر از 18 سال مرتکب جرم شده اند. ناچار بودنم به این علت است که هیچ انجمن یا نهادی که مورد اطمینانم باشد نیافتم.
وجوه اهدایی خود را به حساب سیبای بانک ملی ایران شعبه میدان سید جمال الدین اسدآبادی تحت شماره 0205327104006 واریز و به دیگر دوستان‌تان اعلام کنید. اگر در خارج از کشور اقامت دارید می‌توانید به صورت گروهی توسط یک شخص مورد اطمینان مبادرت به جمع آوری دیه کرده، و از طریق صرافیها به حساب فوق‌الذکر واریز کنید.
در صورتی که مبلغی حدود دویست میلیون تومان جمع آوری شود می‌توان به زودی سه یا چهار نفر از نوجوانان را از مرگ نجات داد.
صمیمانه از اطمینانی که به حقیر می نمایید سپاسگذارم. بدیهی است مبالغ جمع آوری شده و مبالغ پرداختی به اولیاءدم مقتولین در آخر هر ماه محاسبه و در وبلاگ شخصی ام  www.mohegh.blogfa.com  منتشر و به نظر گرامیتان خواهد رسید.

با تشکر فراوان

محمد مصطفایی - وکیل بسیاری از نوجوانان در معرض اعدام
09121212590 - 5 الي 88602503 دفتر حقوقی حامیان

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:34 توسط عابر |

بهانه های کوچک خوشبختی، یکیش می شود تولد خواهر زاده هم اتاقی ات باشد، درست ظهر  روز هشت هشت هشتاد و هشت!
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:51 توسط عابر |

سه سال پیش حدودا، یه دفعه اینجا یه چیزی نوشتم که به لیلا برخورد. یادت هست لیلا؟ گفتی که اون مطلب باهات مهربون نبود. گفتی دیگه اینجا رو نمی خونی. خوندی اما بعدش. مهربون نبود، اما به اون نامهربونی هم که تو فکر می کردی نبود. یعنی باز از اون سوء تفاهم ها بود که همش بینمون پیش میومد. اون موقع توضیح ندادم برات. فقط گفتم اگه دوست نداری نخون. کاملا آروم و به روی خود نیاورنده! اما ته دلم می دونستم که دلم می خواست بخونی. که کلی ته ذهنم توضیح دادم برات.

حالا گذشته. من منظورم از نوشتن این حرفها این نبود که سوء تفاهم سه سال قبل رو برطرف کنم. که حالا خبری نیست ازش. دوستیمون به جاشه، و کمی تا قسمتی با اخلاقهای هم کنار اومدیم. یعنی دستمون اومده که باید چطوری با هم مهربون باشیم. هستیم کم و بیش. اما اون بحث، باعث شد که بعد از اون، کلی نوشته داشته باشم که توی فایل فشرده پسورد دار باشن تو کامپیوترم. که نا مهربونی هام رو بنویسم، بدون اینکه کسی بخونه و به دل بگیره. که دوستیها، کنار هم بودن ها، ارزشمند تر، و کوتاهتر از اونی هستند که میشه فکرشو کرد. نامهربونی هام رو نمی نویسم. اما کماکان، بداخلاق رابطه موندم. دوست جدی، خشن شاید، خشک شاید. شاید کم پایه کله خری باشم هنوز. هنوز اگه سر کلاس مزخرف زبان ماشین تو کنارم بشینی شایذ کلافه بشی که نمی ذارم حرف بزنی، هنوز نیازم به سکوت، به آرامش، به خلوتی، مونده سر جاش. هنوز آدمها ازم دلخور میشن، هنوز یاد نگرفتم دیگران رو مجبور به رعایت خط قرمزهام کنم. و هنوز حوصلم از دست آدمها سر میره، و بعد، دور که شدن، دلم برای همون دلخوری ها تنگ میشه.

حالا، موندم اینجا، من، آدمی که کم برای چیزی که الان هست مبارزه نکرده. از خیلی چیزها گذشته، شده اینی که هست. بدش نمیاد از اینی که هست. حتی دوستش هم داره. اما چیزهای بیشتری می خواد که جنگ طلب می کنه، که باید آدمش باشی برای وایسادن پاش. که هزینه می خواد، هزینه ای که خیلی خیلی زیاده. اما یه مشکل اصلی وجود داره. این آدمه، دیگه خسته است. نفسش می گیره وقتی می جنگه. یعنی این آدمه، اعصاب مبارزه نداره دیگه.

نمیشه رو زندگی قمار کنیم؟

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 19:14 توسط عابر |

هر چقدر تلاش کردم، هنوز هم نمی­فهمم این همه انرژی از کجا به جسم و روح بچه­ها تزیق میشود. صبح که چشم باز می­کنم،  صفحه موبایل را که نگاه می کنم برای دیدن ساعت، لبخند بازیگوش دخترک که دستش را آورده جلو برای گرفتن موبایل که دارد ازش عکس می­گیرد، زنده­ام می­کند. جان می­دهد به لحظه­ام. روزم را می­سازد. یادم می­افتد که از خواب که بیدار شده بود آن شب، لالایی که می­خواندم برایش، به جای آنکه بخوابد، خنده اش می­گرفت و من هی فکر می­کردم من یعنی اینقدر خنده­دار آواز می­خوانم؟

حالا، به­رغم دلتنگی­ها و دلواپسی­های روزمره، دلم که می­گیرد نگاهش می­کنم. دلتنگش می­شوم. و جان می­گیرم. بعد فکر می­کنم چقدر چشم­هایش آینه زندگی است. آیینه زندگی خوشایندی که شاید ...

پ.ن۱: مامانشش گفت کلا به لالایی به چشم جوک نگاه می­کنه بچه­م!

پ.ن.۲: عکس تزیینی است!

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:36 توسط عابر |

من آدم بریدن نبوده­ام. آدم فراموش کردن هم. من نمی­توانم از آدم­ها دل بکنم. نمی­توانم فراموش کنم ادمها را. نمی توانم نبودن آدم­ها را باور کنم.

من آدم دلنگرانی­های روزمره بودم. حالا، مصیبت­زده­ام. عزادارم. من داغ نمی­فهمیدم یعنی چه. من آدم باور کردن مرگ آدمها نبوده­ام. نیستم. هی به­روی خودم نمی­آورم. می­گویم. می­خندم. من عزادارم. به دیگرانی که نمی­شناسندش چه ربطی دارد؟ من داغ دیده­ام. تو را چرا باید بنشانم پای روضه­هایم؟ من ساعت سه صبح که با صدای سرفه هم­اتاقی­ام خواب می­پرم، ظرف سی ثانیه چهره­اش میاید جلوی چشمم، یادم می­اندازد که تمام شد. یادم می­اندازد دیگر نیست. که آنهمه زندگی رفته زیر خاک. که دختری که مرتب ترین هدیه­ها را می­داد، که جعبه هدیه­هایش هماهنگ بود با رنگ کادوی داخلشان، که قاب موبایلش را با رنگ مانتویش ست می­کرد، که روز اول چه همه دوست شد با من، که روز آخر، دوست­ترین بود، که آخرین خداحافظی بچه­های شرکت او بود، آنهمه منظم، آنهمه مهربان، آنهمه لبخند، دیگر نیست.

من نمی­توانم باور کنم دیگر چندماه یکبار عکس­های دخترش را نمی­فرستد برایمان. نمی­توانم باور کنم که دیگر چهارده مرداد تولدش را نمی­توانم تبریک بگویم. من نمی­خواهم باور کنم که دیگر نیست. هست. به خدا هست. اینهمه آدم برای نبودن، اینهمه آدم برای مردن. تو انصاف بده! باور کنم که نباشی؟

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:34 توسط عابر |

روزی خواهد رسید که من بنشینم و خاطرات روزهای کودکی و جوانی ام را بنویسم. ریز به ریز، بی کوچکترین جاافتادگی، پر از تلخیهای بی فرجام و روشنی های شیرین.

روزی خواهد رسید که من، برای تو از عشق عمیقی که به عیدهای فطر داشتم، از آن سالهایی که با تمام احساسم نماز اول وقت می خواندم، از آن دعای عرفه ای تمامش را گریه کرده بودم از سوز صدای قاری اش،از همه سالهایی که بوده ای ونبوده ای، بوده ام و نبوده ام، می نویسم.

روزی خواهد رسید که من فرانسه یاد بگیرم و آنهمه کتاب را که بد ترجمه شده، به زبان اصلی بخوانم. روزی خواهد رسید که من، شهر دنج و آرام و سبز آرزوهایم را پیدا کنم، پر شوم از خواندن، نوشتن، نقاشی. روزی خواهد رسید که من همه این کارها را کرده باشم. قول می دهم.

شاید، روزی برسد که من، دوباره روزه بگیرم. که وحشت آخرین روزهای روزه گرفتنم از سرم پریده باشد. شاید روزی برسد که من، نترسم از نگاه کردن توی چشمهای کسی. هر کس!

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 20:52 توسط عابر |

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد!

به جان خودم! قول میدم، فقط شاید یکم زمان ببره! اما

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 17:36 توسط عابر |

یک رابطه، یک دوستی، یک عشق، یک زندگی حتی، درست از همان لحظه ­ای شروع به خراب شدن می­ کند که پای انتظار به میان کشیده می­ شود. وقتی به خودت اجازه می دهی که از طرفت انتظاری داشته باشی، هر چقدر هم کوچک، هرچقدر هم ناقابل، همین انتظار هر چه هم کوچک و امکان­پذیر، همین محبتی که حتی همیشه بود، وقتی انتظارش را بکشی، می­ شود سم ارتباطی که شاید می توانسته دوام داشته باشد.

از وقتی شروع می کنی برای آینده رابطه ای نقشه کشیدن، از وقتی به خیالبافی برای آینده نیامده­ اش می­ نشینی، از وقتی هر روز حافظ به دست برایش فال می­ گیری، می­ توانی لحظه­ های انتهایش را احساس کنی. می­ توانی با احتمال زیاد به این نتیجه برسی که رابطه­ ات دارد نفس­های آخرش را می­ کشد. وقتی شروع کردی تمام روزت را با خیالش زندگی کنی وقتی خودش نیست، وقتی عادت کردی تمام روز را در خیالت برایش حرف بزنی، آنوقت که زندگی­ ات شروع کرد به تعطیل شدن و وقتی هم که بود، آنجوری نبود که در خیالت بوده، دیگر نمی­ توانی به آینده­ ای با او امید چندانی داشته باشی.

وقتی یاد گرفتی بنشینی و هی بسازی­ اش، نه آنطوری که واقعا هست، آنطوری که تو دلت می­ خواهد، وقتی فراموش کردی روز اولی که شناختی اش، از چی­ ش خوشت آمده بود و هی سعی کردی بریزی­ ش توی قالبی که از پیش در ذهنت ساخته­ ای، می­ توانی با خیال راحت به تماشای مرگ رابطه بنشینی. می­ توانی امیدوار باشی که مدت کوتاهی بعدتر، خبری ازش در زندگی­ات نخواهد بود.

وقتی دیدی یکی جلوت نشسته عین خودت، بی اینکه مو بزنید با هم، با همان دغدغه­ ها، همان آرزوها، همان تجربه­ها، همان داشته­ها و همان نداشته­های خودت، یا برای همیشه دست بکش از یک قدم بالا رفتن، یا خط بکش دور خودش و آدم اول زندگی­ ات شدنش. خلاصه اینکه بله دیگر، وقتی شروع کردی به نپذیرفتن واقیعت وجودی طرفت، با همه کم و کاستی­ ها، و البته خوبی­ هایی که دارد، کم کم صدای زنگ خطر پایان رابطه را بشنو، یادت باشد که داری چی را با چه بهایی تاخت می­زنی! اینجوری­ست کلا! حواستان باشد. گفتم فقط که گفته باشم. گرچه نخوردیم نان گندم، اما به وفور دیده ایم دست مردم.

اگر یاد گرفتی اما که فخر داشته­ هایت را نفروشی، که عقده داشته­ هایش که نداشته­ هایت باشند را ازبین ببری، اگر یاد گرفتی که یادش بدهی و یادت بگیرد، اگر یاد گرفتی که یکی اگر باشید که همینطور نصفه نیمه می­مانید، اگر یاد گرفتی و گرفت که با همینجوری خواستن همدیگر چقدر خوش خوشانتان می­شود، آنوقت انگار می­ شود همینجور خوش­ خوشان، این بودن را ادامه داد. بله! یک همچین جورهایی است!

/*]]-->
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:33 توسط عابر |

تاریخ؟ نمی خوانیم. گذشته؟ نمی دانیم! تمدن؟ نداریم! ادعا؟ سر به فلک می کشد. امید؟ مرد! اعتماد؟ دیگر نه!

ما بیهوده امید بسته بودیم. بیهوده خودمان را اکثریت شمرده بودیم. ما در اقلیت مطلق بودیم. آنهمه مچبند و سربند، گواه هیچ چیز نبود. آخر قصه،  مثل همه قصه ها شد. کلاغ پیر، باز هم به خانه نرسید. این کلاغ شوم بی خانمان، که ما بودیم، چشم طمع به قالب صابون خوشبویی دوخته بودیم که مال ما نبود. که حیف بود برای ما! آخر ما کم بودیم!

دیر شد. دیر شد تا بفهمیم همه مردم، ما نیستیم. حواسمان نبود حریف، تیزتر از این حرفهاست. حواسمان نبود عمری بازی ما را دیده! حواسمان نبود همیشه خرگوشی هست که از کلاه شعبده بیرون بزند. اینهمه اما، هیچ فایده ای ندارد. امروز، ما در برابر چه، و از چه می خواهیم دفاع کنیم؟ آن اکثریت، که ما نبودیم، قبول دارد که اتفاقی افتاده. درست یا غلط. مثل ما نمی نشیند حساب و کتاب کند. به خدا نمی نشیند. آن اکثریت، ما را که می بیند که کتک می خوریم، فکر می کند بیچاره های بازیچه! بیچاره های فریب جنگ قدرت خورده!

من اما نمی خواهم باور کنم. نمی خواهم بپذیرم که بازی خوردم. البته، آن بازی بزرگ را همه خوردیم، اما نمی خواهم بپذیرم کسی که توانست شبهای متوالی مرا بنشاند پای تلویزیونی که سالهاست نمی بینمش، کسی که توانست به من بباوراند مردهای آن روزها را می شود دوست داشت، کسی که به من قبولاند آدمهای آنروزها، این قابلیت را داشته اند که هزاران نفر، ملیون ها نفر، به اعتبار حرفشان از جان بگذرند، کسی که باعث شد من نگاه سرزنش بارم را از روی نسل قبل، نسلی که انقلاب کرد تا به همه آنچیزهایی برسد که ما هنوز هم نداریم، بردارم،  جزء بازیگردانان بوده باشد. هنوز هم برای من، در تاریخ این سی ساله اخیر، دو مرد بزرگ وجود دارد. من، این دو مرد را می ستایم، و تا همیشه تاب نخواهم آورد اگر کسی بخواهد زیر سؤال ببردشان. اما این دو مرد، با همه توانی که در خود سراغ داشتند، خواستند و نتوانستند. ما هم نمی توانیم! تمامش کنیم، بنشینیم توی خانه هایمان، برویم سر زندگیمان. فراموش کنیم که به چه امیدهایی بازی کردیم. ما، حریف را نشناخته بودیم، خودمان را هم بیشتر از آنچه که بودیم می دیدیم. این شد که این شد. کنار بکشیم. حریف را جری نکنیم. مرد یا نامرد، بازی را واگذار کردیم. کنار بنشینیم و تماشا کنیم که جام را، که اتفاقا مال ما هم هست، حتی حالا که باختیم، چطور تکه تکه می کنند. حریف، قدر جام را نمی داند. با اعتراض به داور خریده شده، بردش را تثبیت نکنیم. بگذاریم بازی اش را بکند. بنشینیم و تاریخمان را بخوانیم و ماستمان را بخوریم. بنشینیم و تاریخ بخوانیم و یاد بگیریم، که این بازیها، به نفع ما نیست. ما، به هیچ جای هیچکس حساب نمی شویم.

ما، آدمهای کوچک، شاید بتوانیم سیاهی لشگر خوبی باشیم، اما هیچوقت فرمانده نمی شویم. ملوان شاید، اما ناخدا نمی شویم. به جان عده ای کوچکتر از خودمان نیفتیم. ما همه در این بازی هیچکاره بودیم. از همیشه، تا هنوز و تا همیشه. این را، باید خیلی وقت پیش می فهمیدیم. وقتی که اعتراضمان، هاشم آقا را، که کوچک نبود، از مرگ نجات داد، اما صدایمان برای شکستن زنجیر بابک، که همقد خودمان بود، نه تنها به زنجیرش خط هم نینداخت، که مجید و احمد و عباس و علی و حتی ایران را، که آنها هم همقد خودمان بودند، فرستاد پیش بابک. ما سالهاست که داریم بازی می خوریم. فقط، نمی خواهیم باور کنیم! همین!

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 21:26 توسط عابر |

حواست هست یکماه که بگذرد، می شود یکسال که هم را ندیده­ایم؟ حواست هست که من دلم برای تو، برای خودمان چقدر تنگ شده؟ حواست هست. تو همیشه حواست بود. آن آذر لعنتی که من آمده بودم تهران و شما هنوز خانه نگرفته بودید و خوابگاه لیلا بودی را یادت هست؟ همین است که می گویم حواست هست. آن روز فقط تو فهمیدی که من یک مرگی­م هست.

حواست هست که چقدر روشنفکر بودیم در برخوردهایمان؟ فریبا گفته بود شما زیادی وارد حوزه شخصی هم می­شوید. گور بابای حوزه شخصی! چقدر ما به همدیگر اعتماد داشتیم! چقدر خاطره با هم! چقدر با هم بزرگ شدیم و تغییر کردیم و عوض شدیم و بالیدیم.  چقدر هم را بلد بودیم! چقدر .. . دِ لعنتی! ناسلامتی تو داداش بزرگه بودی!

شاید آنوقت ها خیلی درست نمی فهمیدم، اما امروز مطمئنم، که هیچکس برای من شما نمی شود! به زبان خودت که بگویم می شود

اعتمادی که به تو داشتم،

و روزهای با هم گذشته مان،

هیچوقت تکرار نمی شود.

 

مطمئنم، دنیا را هم که بگردیم، چنان جمعی، دیگر جمع نمی شود. و من آن روزها، چه همه عاشق آن خانواده­ای بودم که ما بودیم!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:31 توسط عابر |

از بین همه آرزوهایی که داشته ام و دارم، یکی هست که هیچوقت بهش شک نکردم. هیچوقت فکر نکردم نمی خواهمش. هیچوقت فکر نکردم شاید اشتباه باشد خواستنش. از کی را یادم نیست دقیقا! اما این  آرزوی "اتاقی از آن خود" سالهاست توی ذهنم وول می خورد. می خواهمش، اما نمی دانم، امیدوارم تا قبل از آخر امسال بشود. که چه می شود اگر بشود!

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:26 توسط عابر |

راستش را بخواهید، ما مردمی هستیم که به سادگی می­توانیم گند همه­چیز را دربیاوریم. می­توانیم برویم و در فیس­بوک، کوییز بدهیم که اسممان چیست حتی، یا اسم آب معدنی مورد علاقه­مان چیست، یا کی می­میریم، یا برویم کوییز طراحی کنیم که شبیه کدام کره الاغ کدخدا در کدام حسنی نگو یه دسته­گل هستید؟؟ می­توانیم برویم عکس و فیلم خصوصی­ترین مهمانی بیست و سه سال قبل را، که در آن ما هنوز دماغمان را هم بلد نبوده­ایم بالا بکشیم، بگذاریم در معرض دید عموم و هی برایش کامنت بگذاریم و قربان خودمان برویم!

راستش این بود که این سایت­های فیس­بوک و اورکات، آمدنشان، نقطه امیدی بود برای حفظ ارتباط با دوستانی که دور می­شویم از آنها، بعد کم­کم حال همدیگر را درشان پرسیدیم، بعد بساط خاله­زنک­بازی­مان را راه انداختیم آنجا، رفتیم پروفایل همه آنهایی که می­شناختیم و نمی­شناختیم را گشتیم و آمار دوست پسر دخترخاله نوه دایی همکلاسی­مان را هم گرفتیم. و متقابلاً هم آمارمان را گرفتند البته! پس به طراحان فیس­بوک درود فرستادیم که کسی جز دوستانمان نمی­تواند آمارمان را بگیرد، از طرفی، غصه هم خوردیم که نمی­توانیم آمار بگیریم هم!

گذشت و ما معتاد شدیم. به هر روز و هر ساعت بودن در این سایتی که خودش بساط خاله­زنک­بازیمان را مهیا می­کرد و از آب خوردن بچه همسایه هم مطلع می­نمودمان. اما یکی از امتیازاتی که این سایت داشت، آموزش برخورد از نزدیک بود. بحث محترمانه، دوستانه، منطقی، شوخی و جدی. یاد گرفتیم نظراتمان را بنویسیم، و به نظرات دیگرانی که برایمان اهمیت دارند، عکس­العمل نشان دهیم. فکر کنیم و فکرهایمان را با هم در میان بگذاریم. اشکالات همدیگر را اگر فهمیدیم، یاداوری کنیم و اشکالاتمان را بهمان یادآوری کنند.

اما درونمان هنوز مدرنیزه نشده به اندازه این تکنولوژی موجود. هنوز از دوست داشتنی­های آدمها قضاوتشان می­کنیم گاهی. از لحن نوشته­هایشان برداشت می­کنیم که شخصیتشان چیست. از اینکه آنچیزی را که ما می­خواهیم نمی­گویند و نمی­شنویم، دلخور می­شویم، می­خواهیم سانسورشان کنیم، که گاهی هم می­کنیم، تا هر اندازه که بخواهیم، یا بتوانیم. اما کاش یاد بگیریم لازم است برای رسیدن به اهداف دموکراسی­خواهانه­مان، گاهی از این توهم "من همه­چیز را می­دانم" بیرون بیاییم. یاد بگیریم که اولین فضایی را که امکان تمرین رفتار متمدنانه را برایمان فراهم کرده، برای تمرین همین رفتار استفاده کنیم، نه اینکه برداریم همه آنچه را که در دنیای واقعی نقد می­کنیم، عملا به این فضا وارد کنیم و مدعی هم باشیم که این ماییم، متمدن، آزاد اندیش، و آزادی­خواه!

از خودم شروع می­کنم: قرار نیست همه همانطور که تو دوست داری فکر کنند، رفتار کنند، و حرف بزنند. همین­که حضور، فکر و رفتار آدم­ها آرامش دیگران را به هم نزند، همینکه بی احترامی نشود در این فضا به کسی، همین­که بتوان حرفها  را زد، کافی است. گاهی لازم است یاد بگیریم لحن متفاوت دیگران را بپذیریم، بی که قضاوتشان کنیم، بی که تقبیحشان کنیم، بی که خاموششان کنیم. نسلی که ماییم، اگر رفتار مدنی را در این جامعه مجازی هرچند کوچک نیاموزد، به هیچکس حق ندارد انتقاد کند. حق ندارد از سوخته بودنش شکایت کند. حق ندارد از بی منطق بودن آنهایی که زورمندترند، شکایت کند، چون خودش، نتوانسته در فضایی به این سادگی، به این صمیمیت، که تنها با آدمهایی ارتباط داشته که خودش می­خواسته هم، تمرین مدارا کند و منطق.

خلاصه اینکه ایکاش می­شد این تفکر "مرا نقد کن، نه تأیید" را، اینجا محکی می­زدیم. شاید امیدی بود که فرزندانمان، با همان نگاه سرزنش­بار امروز ما به نسل قبل، نگاهمان نکنند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:51 توسط عابر |

ما روز را پرواز دادیم

باشد که جغدهای ادامه

کز سایه توهم ققنوس می­رویند

در آتش حقیقت او

شعله­ور شوند

اما

تردیدهای دیرین

پرواز روز را تاب نیاوردند.

با تیرهای تاریکی

ققنوس، خاکستر شد

و از روز

جز سایه­ای نماند

و جغدهای ادامه

همچنان

بر سایه توهم خود رشد می­کنند

اما

ما هرروز، بادبادک­هایمان را به هوا می­فرستیم

باشد که تیزپروازترینشان،

از چشم تیره تردید

پنهان باقی بماند

شاید زمان، ققنوس دیگر­ی زایید!

                                            مرداد 87

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 15:17 توسط عابر |

بالاخره زمانی می رسد که این سالهای هجری میلادی تمام شوند. بالاخره یک نفر تقویم جدیدی به عقلش می رسد. یکنفر یادش می‌‌افتد که یادگار جمشید را نمی‌توان یکی کرد با هجرت. نمی‌توان این را بست به آن، آن را به این. یکی دلش برای سال کبیسه این وسط می‌سوزد بالاخره. چطوری‌اش را نمی‌دانم. اما مطمئنم جایی این نحوست کبیسگی دست از سر سالهایمان برخواهد داشت. روزی خواهد رسید که سرمان را بالا بگیریم و بگوییم: امسال، 366 روز بود. امسال، سال ما.

اصلا چرا خود تو همان یگ نفر نباشی؟ چرا خودت نباشی که دستت را می‌گذاری توی دست کبیسه‌ترین سالی که شناخته‌ای و دوتایی با هم تانگو برقصید؟ هیچ فکرش را کردی؟ با کسی به عظمت یک سال، یک روز هم بزرگتر، آنوقت اصلا مهم نخواهد بود که تو رقص مسخره عادی را هم بلد نیستی. راستش را بخواهی، از آلپاچینوی بوی خوش زن هم بهتر می‌رقصد. قول می‌دهم. قول می‌دهم تو اگر دستت را بگذاری توی دستش، اگر یک جایی کمی عاشقانه نگاهش کنی، عکس‌العملی‌تر از تمام پسر‌هایی که در تمامی زندگی‌ات شناخته‌ای، چنان می‌پراندت به‌ آسمان که باورت نمی‌شود. ببین، این سال کبیسه هم گذشت. به اندازه چهار سال فرصت داری تانگو یاد بگیری، آنوقت، من قول می‌دهم قهرمان رقص می‌شوی با اولین کبیسه‌ای که می‌آید. قول می‌دهم.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 0:42 توسط عابر |

حتما باید این سالی یکبارها همدیگر را ببینیم که یادمان بیفتد چقدر به این با هم بودن‌ها، دیدن‌ها، دور هم جمع‌شدن‌ها، نیاز داریم. اما حتما هم باید زود یادمان برود و دوباره غرق شویم در دلواپسی‌های روزمره‌مان، گیر کنیم در حساب و کتاب کی، کی کجا بود و چرا چکار کرد و هی فاصله بگیریم از هم، هی یادمان برود، هی قدر این خوشی‌های کوچک را که می‌توانیم به هم هدیه کنیم ندانیم، هی برای هم وقت نداشته باشیم، هی چندصد کیلومتر فاصله باشد بینمان تا بهاری دوباره، سال نویی دیگر، که به لطف اورمزد، دور هم جمع شویم که یادمان بیفتد صمیمت، گاهی دلیل نمی‌خواهد، بهانه نمی‌خواهد، دوست‌داشتن‌هایمان را هی به یادمان بیاورد، و بیشتر هم، یادمان بیاورد چه همه آدم‌های دوست و دوست‌داشتنی دیگری هم هستند که دلمان می‌خواست توی این جمعمان بودند، می‌دیدیمشان، که این دیدارهای سالی یکبار حداقلی را هم داشتیم با هم.

علیرغم اینکه بیست روز تا یکماه از کار و زندگی می‌افتیم بی‌که دغدغه‌اش دست از سرمان برداشته باشد، که گاهی دید وبازدیدهای هر روزه و روزی چندتا با هم، خسته‌مان می‌کند، که این همه روابط عمومی که با این دوز بالا بهمان تزریق می‌شود یکجا گاهی اووردوزمان می‌کند، اما می‌ارزد. به یادآوری اینکه اگر این فاصله‌ها نیفتاده بود بی هیچ دلیلی میانمان، چه خواهر برادرهای زیادی می‌شدیم با هم! (نیست حالا خیلی کمیم!!!!!!)

+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 23:41 توسط عابر |